باز باران بی بهانه
می زند بر بام خانه
خانه گردیده بهانه
ناله ام موج ترانه
مادرم می سوزد اینجا
در تب ورنج زمانه
باز باران می خورد بر بام خانه
تاکه دزدی رو کند بر کاشیانه
خانه ام گردیده ویران
سیل می تازدچو دیوان
می روم راه سوی جنگل
تا شود دل بی بهانه
با دودست زخم خورده
می زنم سیلی شبانه
اهریمن گردیده غالب
بر من و این کاشیانه
آه باران لحظه ای بنما تحمل
کودکی بی یار ومحمل
توی این صحرا گرفته
هر طرف سیلاب غم دل
بس کن ای باران زبارش
خسته ام ازآدم واین روزگارش

